الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
413
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
و برادر اين نگون بخت درمانده را فراخوانيد و بياوريد تا اين دختر را به او تزويج كنم و نحوست اين با فرخندگى او بر طرف شود و چون اين كار را كردند ، براى او هم همان پيش آمد كه براى نخستين و ميهمانان پراكنده شدند و قيصر اندوهگين برخاست و به اندرون و حرم رفت و پردهها را برافكندند . در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و گروهى از حواريون در كاخ پدر بزرگم آمدهاند و منبرى از نور در آن نصب كردهاند كه سر بر آسمان مىسايد و آن را همان جا نهادهاند كه پدرم تخت خود را نهاده است . ( 1 ) در اين هنگام محمد ( ص ) و دامادش كه وصى اوست و گروهى از فرزندانش وارد شدند . مسيح پيش رفت و محمد ( ص ) را در آغوش كشيد و محمد ( ص ) به مسيح ( ع ) فرمود : اى روح الله ! من آمدهام كه از وصى تو شمعون ، دخترش مليكه را براى پسرم خواستگارى كنم و با دست خود به ابو محمد پسر نويسندهء اين نامه اشاره فرمود . مسيح ( ع ) به شمعون نگريست و گفت : اى شمعون ! شرف به سوى تو روى آورده است و پيوند خويشاوندى خود را با نسل محمد ( ص ) استوار كن . گفت : چنين كردم . محمد ( ص ) بر آن منبر رفت و خواستگارى فرمود و خطبهء عقد را ايراد كرد و مرا به همسرى فرزند خويش درآورد و مسيح ( ع ) و فرزندان محمد ( ص ) گواهان عقد بودند . چون بيدار شدم ترسيدم كه اگر اين خواب را به پدر و پدر بزرگ خويش بگويم مرا بكشند و آن را پوشيده داشتم و براى آنان آشكار نساختم و سينهام چنان از محبت ابو محمد آكنده شد كه نتوانستم هيچ چيز بخورم و بياشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بيمار گرديدم . هيچ پزشكى در شهرهاى روم باقى نماند مگر اينكه پدر بزرگم او را آورد و از داروى من پرسيد و چون نااميد شد به من گفت : اى نور چشم من ! آيا خواسته و خواهشى دارى كه در اين دنيا برآورم ؟ گفتم : پدر بزرگ جان ! درهاى گشايش را به روى خود بسته مىبينم . ولى مناسب است كه از اسيران مسلمان كه در زندان تو هستند بند و زنجير بردارى و از شكنجهء ايشان دست بدارى و بر آنان منت نهى و نويد آزادى دهى . اميدوارم كه مسيح و مادرش سلامت مرا به من ارزانى دارند . و چون پدر بزرگم چنين كرد ، اندكى تجلد و چابكى كردم و خود را سالمتر نشان دادم و اندكى خوراك خوردم و او نسبت به اسيران محبت و كرم بيشتر مبذول مىداشت . پس از چهارده شب دوباره در خواب ديدم كه سرور زنان هر دو جهان فاطمه ( ع ) در حالى كه مريم ( ع ) و هزار تن از خدمتكاران بهشت همراهش بودند به ديدار من آمد . و مريم ( ع ) به من فرمود : اين بانوى بانوان دو جهان